تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان A PURE LOVE STORY 4 u & KAMRANHOOMAN

A PURE LOVE STORY 4 u & KAMRANHOOMAN

i need you HOOMAN every second

پیانیست  عاشق  (قسمت دوم)

================

===============

=============

 

 

 مهرنوش  شب  پلک  روهم  نذاشت  و  به  چشای  هومن و خنده هاش

 

 فکر میکرد  و گاهی لبخند تلخی میزد و بعدش  گریه میکرد.

 

 مهرنوش  نمیدونست چش شده و به خودش قول داده بود.

 

 بعد  از دوهفته یعنی بعد  از ماجرای اقای میثم خان به هومن

 

 تلفن کنه.هومن هم دیشب نخوابید و صبحم مثل هروز بلند شد

 

 دوش گرفت و تیپ اسپرت مشکی رنگی زد و ادکلن خوشبو

 

Wilvocain   را زد مادرش فریده خانوم که همیشه از این نشانه

 

 بود که به اتاق هومن میرفت و اورا برای صبحانه دعوت میکرد

 

 اما ان روز هومن سرحال نبود و از پله ها پایین اومد یه سلا م

 

 جمعی به باباش.کتی.کامران.مامانش داد و نشست کامران

 

 نیشخندی زد دستشو دور گردن هومن حلقه کرد و گفت:

 

 قبلا اقا هومی یه سلامی میکرد که تموم دنیا از خواب میپریدن

 

 هومن به کامران چپ چپ نگاه کرد و در حالی که ابروی راستش

 

 را بالا داد گفت: شوخی بانمکی بود و با عصبانیت دست کامران

 

 را پس زد و از جایش بلند شد همه ی خانواده از رفتار هومن

 

 متعجب بودن کامران قرار شد تا 1 ماه به لندن بره هومن بدون

 

 خداحافظی رفت و کامران هم به مامان و بابا و کتی سپرد تا

 

 مراقب هومن باشند .

 

 اقا حجت به فریده خانوم گفت: نکنه هومن عاشق شده

 

 فریده خانوم چشم غره ای به اقا حجت رفت و گفت:

 

 پس دختره خواهر عزیزم سپیده جون بفرمایید نقش

 

 مترسک را ایفا میکنند

 

 هومن  شب به خانه اومد خواست به اتاقش برود

 

 که مادرش گفت: هومننننننن صبر کن بشین

 

 میخواییم منو پدرت باهات صحبت کنیم

 

 ببین هومن من مادرتم بگو چته پسره گلم

 

 رفتارت از دیشب که کنسرت داشتی  خیلی فرق کرده

 

 و پدرش ادامه داد :مشکلتو بگو باهم براش راه حلی پیدا

 

 میکنیم

 

 هومن گفت: کتی کو مامان؟

 

 -:   هومن حرفوعوض نکن کتی تا 10 شب بیرونه با دوستاش

 

 هومن:  میدونم با کتی چیکار کنم؟

 

 پدر: هومن جان جواب حرفمونو بده بحث نکن.

 

 هومن با ناراحتی از جاش بلند شد گوشه ی

 

 لب پایینش را گزید که صدای مادرش بلند شد

 

 - : هومن تو عاشق سپیده شدی هان؟

 

 هومن برگشت در ان لحظه کتی هوم به خانه امده بود

 

 و کتی و پدر برای اولین بار شاهد این بودند که

 

 هومن سر مادرش فریاد زد و گفت:

 

 بله مادر من عاشق شدم نه عاشق سپیده

 

 من سپیده رو مثل کتی دوست دارم همین

 

 بله من عاشق شدم عاشق دختری که نه اسمشو

 

 میدونم نه ادرسشو دارم فقط میدونم باید

 

 منتظر تماسش باشم بعدناگهان بغضش ترکید

 

 در حالی که گریه میکرد و مدام میگفت منتظر می مونم

 

 مادر و پدر در حالی که متعجب بودند از رفتار هومن

 

 کتی ادای هومنو در اورد و گفت: منتظر تماسش هستم

 

 داداش هومن ماهم خیلی سر خوشه ها...

 

 دوهفته گذشت هومن روز به روز لاغرتر میشد

 

 و گاهی اوقات همینجوری میخندید

 

 مهرنوش هم حال خوشی نداشت مادر و پدرش

 

 برای خودشون بریدن و دوختن مهرنوشم

 

 که انگار دهانش را مهر زده بودن لال شده بود امروز

 

 هم باباش رفت تحقیق مهرنوش اومد کنار مامانش

 

 و گفت مامانم چرا اخه من میثمو دوست ندارممممممممم

 

 شما خودت گفتی حالا بیاید اگه نخواستی میگیم مهرنوش

 

 جوابش نه هست .

 

 مامان مهرنوش گفت عزیزم دخترم اخه چرا تو نمیفهمی اگه

 

 شوهر کنی دیگه ازادی  دیگه هر جا خواستی برو...

 

 که ناگهان در باز شد و پدرش با عصبانیت در حالی که به

 

 خانواده ی اقای رسولی  فحاشی میکرد  روی مبلی نشست

 

 مهرنوش گفت بابا جونم چی شده؟

 

 مامان مهرنوش گفت علی بگو چی شده مارو دق دادیااااااا؟

 

 علی گفت: پسره ی هرزه الاغ ............

 

 مهرنوش و مامانش با تعجب گفتند کی  چی

 

 پدر مهرنوش گفت  میثم خان رو میگم دیگه اخه خانوم

 

 منو تو داشتیم مهرنوش عزیزمونو فدا میکردیم

 

 اخ دخترم مهرنوش منو مادرتو ببخش واقعا ما....

 

 مهرنوش وسط حرف پدر امد و گفت بابا این چه حرفیه

 

 حالا خوب شد زودتر حقیقت ماجرا رو فهمیدیم وگرنه...

 

 ناگهان یاد هومن افتاد در حالی که مثل برق از روی مبل پرید

 

 به اتاقش رفت تلفن را برداشت تا به هومن زنگ بزند دستانش

 

 به شدت میلرزید قلبش میتپید نفس عمیقی کشید و سعی کرد

 

 که بر خود مسلط  شود و در حین صحبت هیجان زده نشود

 

 ناگهان بوق هایی را میشنید چند بار بوق زد داشت

 

 ناامید میشد که ناگهان صدای اشنایی به گوشش رسید

 

 که شادابی نداشت و صدایش پر از غصه بود

 

 اره اون صدای هومننننننننننن بود

 

 هومن گفت بله الو بفرمایید

 

 مهرنوش اهسته گفت ب ب ببخشید منزل

 

 اقای جعفری

 

 هومن گفت بله امرتون رو بفرمایید خانوم محترم

 

 ناگهان گفت اقا هومن شما شماره ای رو دو هفته

 

 پیش در کیفم انداختید  و نوشته بودین منتظر

 

 تماست هستم من مهرنوش هستم ...

 

 ناگهان خون گرمی در رگهای هومن به جریان افتاد

 

 و ان صدای غمگینش به صدای شاد تبدیل شد

 

 فریده خانوم که داشت در اتاقش کتاب میخواند

 

 با صدای هومن از جا پرید  و کتی که اماده بیرون

 

 رفتن بود متعجب به برادرش نگاه میکرد

 

 هومن با صدایی نزدیک به فریاد میگفت بالاخره

 

 زنگ زدی عشق من مهرنوش من تو نگفتی هومن

 

  طی این دوهفته چی میکشه  چرا منو اذیتم کردی

 

 وایییییییییی مهرنوش عشق من عزیزم

 

 مادر و کتی در حالی که متعجبانه به هم نگاه کردند

 

 باورشون نمیشد که هومن مغرور که فقط در مواقعی

 

 که ادب حکم میکرد به دختران سلام میداد حالا با یک

 

 نگاه عاشق دختری شده که غرورش را اینگونه میشکند

 

 مادر هومن فهمید که عشق پسرش رویا نیست بلکه

 

 یک حقیقت انکار نشدنی است

 

 پس مشتاق شد تا این دختر را ببیند هر طور که شده.

 

 مهرنوش که از رفتار هومن یکه خورده بود گفت بس کنید

 

 اقای جعفری واقعا که چه رویی دارید و حتی اجازه نداد

 

 هومن کلمه ای حرف بزند گوشی را قطع کرد

 

 هومن هم که شکه شده بود و خشکش زده بود و به گوشی

 

 خیره شده بود رو به مادر و کتی گفت مهرنوش مهرنوش من

 

 ناراحت شد قطع کرد من نباید باهاش اینگونه رفتار میکردم

 

 مهرنوش هم بعد قطع کردن گوشی روی تختش افتاد و زار زار

 

 گریه کرد اما دوباره به خودش قول داد تا 2 هفته بعد زنگ

 

 بزند تا باورش شود هومن عشقش واقعی است و از روی هوس

 

 نبوده است.

 

 2   هفته گذشت  کامران از لندن امد و روز به روز سر حالتر بود

 

 اما هومن افسرده تر و لاغر تر میشد

 

 و گاهی اوقات با پیانو یا گیتا قطعه ی

 

 فدای سرت یا منو ببخش یا خیلی ممنون یا اونیکه میخواستم

 

 را میخواند  تا انکه انروز پشت پیانو نشست و خوند:

 

 اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطره ها خط میزنم

 

 از دل تنگ تموم  ادما  از شبو روز خدا خط میزنم

 

 اگه دستم برسه به اسمون با ستاره ها قیامت میکنم

 

 نمیذارم کسی عاشق نباشه ماهو بین همه قسمت میکنم

 

 وقتی گاهی منو دل تنها میشیم حرفای نگفتنی رو میشه دید

 

 میشه تو ا سکوت ما دوتا خیلی از ندیدنی ها رو چید

 

 قصه ی جدایی ما ادما قصه ی جدایی ماست از خودمون

 

 دوریه منو تو از لحظه ی عشق قصه ی سادگیه گمشدمونه

 

 ((((((((((شعر احسان خواجه امیری)))))))))))))))

 

 مهرنوش   دوباره به هومن زنگ زد اما اینبار کامران گوشی

 

 رو برداشت  و گفت بفرمایید

 

 از اونجایی که صدای کامرانو هومن مثل هم بود مهرنوش

 

 گفت اقای جعفری من مهرنوشم مهرنوش مرادی

 

 کامران گفت بجا نمیارم شما رو

 

 مهرنوش عصبانی شد و گفت نه به شور و شوق 2 هفته پیشتون

 

 نه به تلخی و سردی رفتار امروزتون واقعا که....

 

 بعد گوشی را قطع کرد و گریه کرد

 

 کامران که متوجه شد مهرنوش هومن را با او اشتباه گرفته

 

 وگوشی را قطع کرد حتی مهلت حرف زدن به کامران را

 

 نداد گوشی را قطع کرد در حالی که همگی به کامران خیره

 

 شده بودند  هومن سکوت را شکستو گفت کامران جون

 

 کی بود؟ کامران لبخند زورکی زد و به طرف هومن رفت

 

 دستانش را دور گردن هومن حلقه زد و گفت داداشی

 

 شما خانومی به نام مرادی منظورم مهرنوشه مرادی را

 

 میشناسی ؟  ناگهان کتی چشمانش گرد شد مادر بشقابی

 

 از دستش رها شد و به درون سینک ظرفشویی افتاد

 

 هومن در حالی که سعی کرد بر خود مسلط باشد اروم

 

 با صدای لرزان گفت نه نه چه طور مگه

 

 کامران گفت اهان خب پس هیچی ولش کن بابا

 

 بیخیال داداشی عزیزم

 

 دستش را رها کرد و دوقدمی نرفته بود هومن در حالی که پشت

 

 پیانو بود و ارنجش را به تکیه گاه صندلی گذاشته بود

 

 گفت حالا چیکار داشت

 

 کامران گفت هیچی به من مهلت صحبت نداد این دختر خانوم

 

 بعدش هم گفت گفت گفت هومن که کلافه شده بود گفت خب

 

 ادامه بده چی گفت مهرنوش کامران نگی دیگه نه من نه تو

 

 کامران گفت مهرنوش گفت نه به شور و نشاط 2 هفته قبلتون

 

 نه به تلخی و سردی رفتار امروزتون..

 

 هومن مثل صاعقه زده  با عجله از جاش بلند شد و به طرف

 

 کامران رفت و بدون معطلی و درنگ یه سیلی محکم به صورت

 

 کامران زد و گفت پسره ی نادون واقعا که چرا گوشی رو ندادی

 

 به من هاننننننننننن ....

 

 مامان و بابا و کتی که تعجب کردند از رفتار هومن

 

 اخه اولین باری بود که هومن اینگونه با کامران رفتار میکرد

 

 کامران هم در شوک مونده بود و از این کار هومن جا خورده بود

 

 با چشمان گرد شده اش دید که هومن لیوان ویسکی به بیرون

 

 رفت و در را محکم به هم کوفت که از صدای مهیب بسته شدن در

 

 مادر چشمانش بهم خورد و کتی قلبش فروریخت پدر در حالی که

 

 میخواست برود دنبال هومن و جواب کارش را بدهد و با او

 

 صحبت کند کامران در حالی که دست چپش روی گونه اش بود

 

 تا سوزش سیلی هومن بخوابد

 

 با دست راستش ارنج چپ پدر را گرفتو گفت بذارید

 

 تنها باشه بذارید یه کم  فکر کنه اون روحیه ی

 

 مناسبی نداره الان من درکش میکنم پس خواهشا باهاش

 

 کاری نداشته باشین خواهش میکنم.

 

  ********************************************

               **********************************

                         *************************

 

 

€€€€€€€€€€€€€€€€***************€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€

واما پیانیست عاشق (قسمت سوم)

 

 

 

ساعت سه نیمه شب بود و هنوز هومن نیومده بود

 

 

مامان روی مبل نشسته بود وبا دمپایی با گلهای قالی

 

 

بازی میکرد بابا هم که مدام توی دلش برای هومن

 

 

خط و نشون میکشید کتی هم با موبایلش ور میرفت

 

 

و کامران که مدام به ساعت نگاه میکرد و میگفت

 

 

داداشی کجاییی ؟؟؟؟//

 

 

که ناگهان کلید درون قفل چرخید و در باز شد

 

 

همه به در خیره شدند که الن دوست هومن وارد شد

 

 

در حالی که دست هومن پشت گردنش بود مامان و بابا

 

 

که عصبانی بودن که  کامران به انها گفت :  مادر جون پدر من

 

 

وقت واسه دعوا و داد و بیداد زیاده شما بخوابید من و الن و کتی

 

 

با هومن حرف میزنیم .

 

 

و ناگهان با صدایی بلند ترگفت : دددد برید .ما صحبت میکنیم

 

 

کتی و الن همراه کامرانو هومن رفتن توی اتاق هومن ناگهان هومن

 

 

مثل بچه کوچولو ها رفت و افتاد روی تخت و گریه کرد

 

 

کامران رفت و کنار تخت هومن نشستو زیر بغل هومنو گرفت

 

 

وبلندش کرد هومن که سرش پایین بود که کامران

 

 

با دستش چونه ی هومن رو گرفت و و اوورد بالا با

 

 

دستش اشکای هومنو پاک کردو گفت داداشی چته؟

 

 

هومن گفت :کامران منو میبخشی؟

 

 

کامران:برای چی؟ مگه تو کار بدی کردی که ببخشمت؟

 

 

هومن: نه منظورم اون.....

 

 

کامران وسط حرف هومن پریدو گفت : اهان بعددستش را

 

 

روی صورتش گذاشتو گفت : هومن ماشالله دستت محکمه هااا

 

 

هومن از شرمندگی سرخ شد و گفت منو میبخشی؟

 

 

کامران :اره عزیزم  دوست دارم هومنممممممممم

 

 

بعد همدیگر را بغل کردن و گریه کردند

 

 

و بعدش کتی به اتاقش رفت و کامرانو هومنو الن

 

 

باهم در اتاق خوابیدن

 

 

واما...... مهرنوش صبح تا شب گریه کرد اخه باورش

 

 

نمیشد هومن هومنی که روز اول فریاد زد حالا اونطور

 

 

خشک با مهرنوش برخورد کنه و بگه :بجا نمیارم شما؟

 

 

اما مهرنوش نمیدونست که داره زود قضاوت میکنه

 

 

و کامرانو بجای هومن اشتباه گرفته.

 

 

صبح روز بعد مهرنوش تصمیم تازه ای گرفت

 

 

و ان تصمیم این بود

 

 

که اگه مهیار (مطالب پایین را دقت کنید)

 

 

 (برادر شوهر گلنوش ) (گلنوش خواهر مهرنوش)

 

 

(مهیار و سامیار قدرتی )(سامیار با احسان غیبی میخونه)

 

 

(البوم biss از احسانو سامیار)

 

 

(مهیار خواننده ی البوم زمستون فصل تولد تو)

 

 

اومد خواستگاری مهرنوش از روی لجو لجبازی با هومن

 

 

بهش جواب مثبت بده مهرنوش خودش میدونست داره

 

 

اشتباه میکنه و به مهیار علاقه ای نداره

 

 

با اینکه مهیار هم مثل سامیار خواننده هست

 

 

و مثل هومن خوش تیپ اما مهرنوش علاقه ای رو که

 

 

به هومن داشت نسبت به مهیار نداشت

 

 

اما خوب نمیدونست مغرور بودنش و لجو لجبازیش

 

 

با هومن و با خودش اخرش زندگیشو نابود میکنه

 

 

واین تصمیم رو به مادر و پدرش گفت انها خوشحال شدن

 

 

و شب با هم رفتند تا لباسی بخرند برای فردا شب که

 

 

سه شنبه بود و لباس را خریدن

 

 

لباسی بود مشکی گلهای لیمویی داشت و تنگ بود

 

 

و چاک بلندی از پشت داشت و اندامش را به خوبی جلوه میداد

 

 

سه شنبه امد  مهرنوش لبخند زورکی بر لب نشاند ارایشی ملایم

 

 

بر طبق مد روز کرد لباسش را پوشید وبه پیش مهمانان رفت سامیار

 

 

موهاشو فشن زده بود و ابروهایش را مدل هشت باریک کرده بود

 

 

کنار گلنوش و بچه هایش نشسته بود مهیار هم ابروهای باریک

 

 

و برداشته هشت مانند و موهایی که رنگ استخوانی کرده بود

 

 

با ته ریشش و موهای فشن فانتزی زده اش نشسته بود

 

 

که مادر گفت: مهرنوش جان چای بیار

 

 

مهرنوش سینی چای را که خاتون خانوم (کارگر منزل )

 

 

به چه خوش رنگی ریخته بود را برداشت  و دوان دوان

 

 

وارد پذیرایی شد دوقدم مانده بود به مبلی که مهیار در ان نشسته

 

 

بود گفت: سلام مهیار برگشت و سامیار و گلنوش

 

 

زینت خانوم مامان سامیار و مهیارو همه چشمانشان

 

 

گشاد شد ناگهان سامیار به گلنوش گفت : خداییش خودمونیم

 

 

مهرنوش از تو قشنگتره هاااااااا

 

 

گلنوش چشم غره ای رفت و ساکت شدند

 

 

مهرنوش ناگهان یادش امد که باید چای را بین مهمانان

 

 

پخش کند بعد از چای مهیار گردنبند زیبایی که رویش

 

 

اسم مهرنوش به زیبایی حک شده بود که نوشته چنین بود

 

 

Mehrnoosh

 

 

بود را به مهرنوش گفت: هدیه ای ناقابل است

 

 

و بعد حلقه ها به عنوان نشان رد و بدل شد و قرار

 

 

ازدواج برای 25 بهمن شد روز ولینتاین .

 

 

و تا ان موقع دوماه و سه هفته مونده بود

 

 

چون انروز دوم اذر بود روز تولد هومن

 

 

شب هومن و کامران جشن داشتند کامران بانامزدش

 

 

شاد بود و هومن گوشه ای نشسته بود و به رقاص ها

 

 

نگاه میکرد که نشست پشت پیانو و خوند

**************************

من عاشق تو/ تو عاشق من

 

پس چرا ما دوتا نمیرسیم بهم

 

من دیوونه ی تو/تو دیوونه ی من

 

صبرم تموم شد کی میشی مال من

 

منکه پاک و ساده فقط تورو خواستم

 

این دوری سختو بدون نمیخواستم

 

نه فقط تنها همه فکرم هستی

 

باور نمیکنی چرا تو همه چیزم هستی

 

حالا که من تنهام بارونیه چشمام

 

فقط واسه یکبار گوش بده به حرفام

 

من چیزی نخواستم فقط تورو خواستم

 

گناه من این بود که عاشقت هستم

 

خودت اینو دیدی که رفتنی نیستم

 

با این همه غصه شکستنی نیستم

 

نرو دیگه تنهام چرا دیگه رفتی

 

حالا دیگه برگرد تموم شدن حرفام

**************************

همه ساکت بودند و به صدایی که با گریه همراه بود گوش میدادن...

 

 

 

 

 

 

 

 

سال نو و سیزده بدر همگی مبارک

 

 

WWW.PLANET-ENTERTAINMENT.BLOGFA.COM

 

 

اپ  شدددددددددددددددددددددد بدو بیاااااااااااا

 

 

نظر یادتون نره با ما همراه باشید .......

 

((((((((((مهرنوش)))))))))))))




+ تاریخ Mon 31 Mar 2008ساعت 0:54 AM نویسنده مهرنوش عاشقه هومن